امروز

سه شنبه, ۲۸ اسفند , ۱۳۹۷

  ساعت

۰۸:۲۵ قبل از ظهر

 

 

 

بنیانگذاران فرضیه ارتباط ابژه­ ای

 

 

فرضیه ارتباط ابژه ­ای در انگلستان به عنوان یک مکتب مستقل روانکاوی شکل گرفت. انجمن روانکاوی بریتانیا به واسطه اختلاف نظرهایی که میان اعضاء در قبل و در حین جنگ جهانی دوم بوجود آمد، به سه شاخه تقسیم شد که تا به امروز نیز تداوم یافته است.

 

۱- گروه A را پیروان ملانی کلاین تشکیل دادند.

۲- گروه B از دنباله روان آنا فروید تشکیل شد.

 

گروه مستقل و میانه ­ای نیز شکل گرفت که شامل روانکاوان بنامی چون فیربرن، وینکات، مایکل بالینت، مارگارت لیتل و جان سوترلند بود و در حقیقت آنچه امروزه به عنوان فرضیه ارتباط ابژه ای شناخته می شود، محصول کار این محققین است. آنها سعی در حفظ فاصله خود از کلاین و آنا فروید داشتند. اما دور از انصاف است که نقش کلاین را بر این گروه انکار کرد.

اینها همانند کلاین درگیر درمان اختلالات شدیدتر روانی در مقایسه با روانکاوان کلاسیک شدند و به همین دلیل توجه بیشتری به مشکلات قبل از اُدیپی بیماران نشان دادند که در زمینه یک رابطه دو جانبه با مادر بوجود می آید، در حالی که روانکاوی کلاسیک بر رابطه مثلثی اودیپی تأکید داشت. اما برخلاف کلاین که به طور عمده به تجلیات ذهنی یک رابطه در دنیای درونی کودک (و بیمار) می پرداخت، این روانکاوان به روابط واقعی میان مادر و کودک توجه نشان دادند.

در اینجا به طور مختصر نظرات دو تن از مشهورترین افراد این گروه را مرور می کنیم:

 

فیربرن (۱۹۶۴-۱۸۸۹)

 

فیربرن (۱۹۶۴-۱۸۸۹): وی هر چند تحت تأثیر کلاین قرار داشت، اما دیدگاه او در مورد نقش فانتزی در تولید ابژه های درونی خود را معکوس کرد. برخلاف کلاین که به سرخوردگی کودک در برآوردن نیازهای غریزی ­اش اشاره دارد، وی علت مشکلات بیمار را در ناتوانی مادر برای ایجاد یک محیط حمایت کننده دانست. او بیان نمود که کودک نیازی بنیادین برای عشق و پذیرش از سوی مادر دارد که بواسطه آن به تعریف وجودی خویش می رسد. بر این اساس از دید وی نیازهای فیزیولوژیک برخاسته از غرایز اهمیتی ثانوی می یابند. او وجود لیبیدو و پرخاشگری را انکار نمی کند، اما چنین استدلال می کند که این غرایز در درجه اول «ارتباط جو» هستند تا «لذت جو».

کلاین بر فانتزی به عنوان اولین و اساسی ترین فعالیت ذهنی کودک تأکید داشت، اما فایربرن بیان می کند که فانتزی تنها شیوه جبرانی است که در شرایطی که مادر به نیازهای کودک پاسخ نمی دهد، جایگزین رابطه با ابژه های واقعی می شود. زمانی که مادر به نیازهای اساسی کودک پاسخ درخور نداد، نوزاد، اگوی خود و ابژه های درونی اش را به اجزای مختلفی تقسیم کرده و حالتی اسکیزوئید به خود می گیرد.

بنابراین برخلاف دیدگاه کلاسیک، فایربرن بر این اعتقاد است که اگو از همان بدو تولد به شکل کامل حضور دارد و تنها تحت شرایط نامساعد دچار از هم گسستگی می شود. در نظریه فایربرن، لیبیدو در وهله اول در جستجوی ارتباط است و پرخاشگری به عنوان واکنشی ثانوی در پاسخ به سرخوردگی های ارتباطی بروز می کند.

 

 

وینیکات (۱۹۷۱-۱۸۹۷)

 

وینیکات (۱۹۷۱-۱۸۹۷): درمیان این گروه وینیکات شاید معروف ترین آنها باشد. همانند فایربرن او نیز یک کلاینی تجدید نظر طلب بود که اهمیت بیشتری برای واقعیت خارجی قایل شد. از نظر وینیکات مادر نقش مهمی در آشنا کردن کودک با دنیا و پیش بینی همدلانه نیازهای او دارد. او که به عنوان یک متخصص کودکان آموزش دید، تمامی کوشش خود را بر تجزیه و تحلیل رابطه کودک و مادر معطوف کرد و کمتر اشاره ای به نقش پدر در آثارش می بینیم. وینیکات ابداع کننده اصطلاح «مادرِ به اندازه کافی خوب » Good – Enough Mother است. چنین مادری قادر به فراهم کردن محیطی بهینه و با ثبات و امن برای کودک خود است.

 

او به جای آنکه نیازهای شخصی خود را به کودکش تحمیل کند، پاسخی متناسب با دنیایِ درونی کودک داده و اجازه جدایی و استقلال را در زمان مناسب خود می دهد، تا در جریان روند تکاملی و رشد خود احساس قدرقدرتی کودک در برخورد با سرخوردگی های اجتناب ناپذیر برخاسته از کشف دنیایی بزرگتر، جای خود را به دیدی واقع بینانه نسبت به دنیا دهد. علاوه بر اینها، ما مفهوم «ابژه انتقالی» Transitional Object را وامدار وینیکات هستیم. در جریان روند جدایی از مادر و رسیدن به استقلال، ایستگاه های بینابینی وجود دارند. که به وکالت از مادر نقش آرامش دهی و کاستن از اضطراب کودک را به عهده دارند. این ابژه انتقالی می تواند یک عروسک، پتویی کهنه و یا بالشی رنگ و رو رفته باشد.

وینیکات همچنین به مفهوم «پدیده های انتقالی» Transitional Phenomena اشاره می کند که شامل اشیاء، بوها، رنگ ها و صداهایی هستند که شامل عناصری واقعی و عینی و در عین حال اجزایی از دنیای ذهنی خود کودک هستند. هنر، تجارب مذهبی و روند خلاقیت در انسان میتواند ریشه در چنین فضایی داشته باشد.

اشاره وینیکات به «خودِ واقعی » True Self و «خودِ کاذب» False Self به کرات در موارد بالینی مورد استناد قرار گرفته است. خودِ واقعی به استعدادهای ذاتی اشاره می کند که هسته اصلی وجودِ کودک را شکل داده و در صورتیکه با واکنش مناسب از سوی «مادرِ به اندازه کافی خوب» روبرو شود، شکوفا می گردد. خودِ کاذب، خویشتنی است که از سوی کودک در پاسخ به مادری که اصرار بر ساختن کودکِ خود بر اساس نیازهای خودخواهانه اش دارد، شکل داده می شود. خود کاذب گاهی نقشی حمایتی و حفاظتی برای خود واقعی دارد.

 

چارچوب مفهومی که وینیکات از رابطه مادر و کودک به دست می دهد، منجر به ارائه شیوه درمانی می شود که به طور بنیادی با رویکرد کلاسیک متفاوت است. او بر این باور است که درمانگر باید محیط مناسبی را که بیمار در زمان کودکی از آن محروم بوده برای وی فراهم کند و تنها پس از آن است که خود واقعی که در مراحل ابتدایی تکاملی منجمد شده مجال از سرگیری شکوفایی خود را می یابد. وینیکات تنها پس از آنکه درمانگر موفق به فراهم کردن چنین محیطی برای بیمار شد، اجازه تعبیر و تفسیر تعارضات را می دهد.

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

یادداشت ها با نام نویسنده

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی