امروز

دوشنبه, ۳۰ دی , ۱۳۹۸

  ساعت

۱۷:۲۹ بعد از ظهر

سایز متن   /

نظریه فروید را می توان رویکرد تعادل حیاتی نامید

نظریه فروید را می توان رویکرد تعادل حیاتی نامید، زیرا اشاره دارد ما برای برگرداندن و حفظ کردن حالت تعادل فیزیولوژیکی، جهت آزاد کردن بدن از تنش، بر انگیخته می شویم. ما همیشه مقدار خاصی تنش غریزی را تجربه می کنیم. غرایز همیشه به صورت چرخه نیاز که به کاهش نیاز منجر می شود، بر رفتار ما تاثیر می گذارد. سایق جنسی می تواند به وسیله رفتار دگر جنس گرا، همجنس گرا، یا رفتار خود انگیزی جنسی ارضا شود یا امکان دارد به انواع دیگر فعالیت هدایت شود.

انرژی روانی می تواند به موضوعات جایگزینی جا به جا شود، و این جابجایی اهمیت زیادی در تعیین شخصیت فرد دارد. تمام تمایلات، ترجیحات و نگرش هایی که در بزرگسالی نشان می دهیم، جابجایی انرژی از هدف های اصلی هستند که نیازهای غریزی را ارضا می کنند.

غرایز : نیروهای سوق دهنده شخصیت
غرایز[۱]، عناصر اصلی شخصیت هستند، نیروهای برانگیزنده ای که رفتار را سوق می دهند و جهت آن را تعیین می کنند. غرایز نوعی انرژی هستند که نیازهای بدن را به امیال ذهن پیوند می دهند. محرک های غرایز (برای مثال گرسنگی یا تشنگی)، درونی هستند. غریزه حالت بدنی نیست؛ بلکه نیاز بدنی است که به حالت ذهنی، یعنی میل، تبدیل شده است. هدف غریزه، ارضا کردن نیاز و بنابراین، کاهش دادن تنش است.

انواع غرایز

غرایز زندگی[۲]، با ارضا کردن نیاز به غذا، آب، هوا و میل جنسی به هدف بقای گونه و فرد خدمت می کنند. غرایز زندگی به سمت رشد و نمو گرایش دارند. انرژی روانی غرایز زندگی، لیبیدو[۳]، است. لیبیدو می تواند به اشیا (چیزی که غریزه را ارضا می کند) متصل شده یا در آنها صرف شود. مفهومی که فروید آن را نیروگذاری روانی[۴] نامید. برای مثال شما هم اتاقی خود را دوست داشته باشید، فروید خواهد گفت که لیبیدوی شما به او نیرو گذاری روانی شده است.

او با گسترش دادن مفهوم پذیرفته شده میل جنسی نظر خود را به شرح زیر توصیف کرد: قسمت اول، میل جنسی از پیوند نزدیک خود با اندام های تناسلی جدا شده و به صورت عملکرد جسمانی فراگیرتر در نظر گرفته می شود و هدف آن لذت است و فقط به صورت جانبی به هدف تولید مثل خدمت می کند. قسمت دوم، تمام تکانه های صرفا محبت آمیز و مهربانی را شامل می شوند که کلمه بسیار مبهم عشق در مورد آن به کار برده می شود.

میل جنسی انگیزش اصلی ماست. امیال شهوانی از نواحی شهوت زای بدن مانند دهان، مقعد و اندام های جنسی ناشی می شوند.

غرایز مرگ[۵]، یا غرایز ویرانگر: تمام موجودات زنده زوال یافته و می میرند و به حالت بی جان اولیه خود بر می گردند و انسان ها میل ناهشیاری به مردن دارند. یکی از مولفه های غرایز مرگ، سایق پرخاشگری[۶] است که به صورت میل به مردن توصیف شده است که علیه اشیای غیر از خود تغییر مسیر می دهد. سایق پرخاشگری ما را وادار می ساز که نابود کنیم، فتح کنیم و بکشیم. پرخاشگری مانند میل جنسی جز جدا نشدنی ماهیت انسان می باشد.

سطوح شخصیت
فروید شخصیت را به سه سطح هشیار[۷]، ناهشیار[۸] و نیمه هشیار[۹] تقسیم کرد.

سطح هشیار تمام احساس ها و تجربیاتی را شامل می شود که در هر لحظه معین از آنها آگاهیم. هشیار جنبه محدود شخصیت می باشد.
ناهشیار، قسمت بزرگتر و نادیدنی زیر سطح آب است. نظریه روان کاوی بر این سطح تمرکز دارد. اعماق وسیع و تاریک آن، مخزن غرایز است، همان امیالی که رفتار ما را هدایت می کنند. نا هشیار حاوی نیروی سوق دهنده عمده در پس تمام رفتارها و مخزن نیروهایی است که نمی توانیم آنها را ببینیم یا کنترل کنیم.
بین این دو سطح نیمه هشیار، قرار دارد. نیمه هشیار مخزن خاطرات، ادراک ها و افکاری است که فورا به صورت هشیار از آنها آگاه نیستیم، ولی می توانیم به راحتی آنها را به هشیاری احضار کنیم.

ساختار شخصیت
نهاد(ID)

نهاد(ID) مخزن غرایز و لیبیدوست (انرژی روانی ای که غرایز را آشکار می کنند). نهاد ساختار قدرتمند شخصیت است، زیرا تمام انرژی دو ساختار دیگر را تامین می کند. نهاد مستقیما با ارضای نیازهای بدن ارتباط دارد. نهاد بر اصل لذت[۱۰]، عمل می کند. نهاد از طریق ارتباطی که با کاهش تنش دارد، برای افزایش دادن لذت و اجتناب از درد فعالیت می کند. نهاد برای ارضای فوری نیازها تلاش می کند و تاخیر یا به تعویق افتادن ارضا را به هر دلیلی تحمل نمی کند و فقط ارضای فوری را می شناسد.

نهاد ساختاری خود خواه، لذت جو، ابتدایی، غیر اخلاقی، سمج و نا شکیباست. نهاد از واقعیت آگاه نیست، می توانیم آن را به نوزادی تشبیه کنیم که وقتی نیازهایش برآورده نمی شوند، گریه می کند و مشت تکان می دهد، ولی نمی داند چگونه خود را ارضا کند. نوزاد گرسنه نمی تواند خودش غذا پیدا کند. تنها راهی که نهاد می تواند نیازهایش را ارضا کند از طریق عمل بازتابی یا کامروا سازی توهمی یا تجربه خیالپردازی است که فروید آن را تفکر طبق فرایند نخستین[۱۱] نامید.

خود(Ego)

اغلب کودکان یاد می گیرند، نمی توانند از دیگران غذا بگیرند مگر اینکه مایل باشند با پیامدهای آن روبه رو شوند؛ برای مثال لذتی را که از تسکین تنش های معقدی حاصل می شود، تا رفتن به توالت به تعویق اندازند، و اینکه نمی توانند کور کورانه اعمال جنسی و پرخاشگرانه را تخلیه کنند. فروید این توانایی ها را تفکر طبق فرایند ثانوی نامید.

دومین ساختار شخصیت فروید، خود(Ego) نام دارد که ارباب منطقی شخصیت است. هدف آن جلوگیری از تکانه های نهاد نیست، بلکه می خواهد به آن کمک کند کاهش تنشی را که آرزو دارد، کسب کند. چون خود از واقعیت آگاه است، تصمیم می گیرد که چگونه و چه موقعی غرایز نهاد می توانند بهتر ارضا شوند. خود، زمان ها، مکان ها، و اشیای مناسب و جامعه پسندی را که تکانه های نهاد را ارضا خواهند کرد، تعیین می کند.

خود از ارضای نهاد جلوگیری نمی کند، بلکه می کوشد آن را به تعویق اندازد یا تغییر جهت دهد تا ضروریات واقعیت را برآورده سازد. نهاد بر طبق اصل واقعیت[۱۲] عمل می کند. اصل واقعیت با اصل لذت که نهاد بر طبق آن عمل می کند، مغایرت دارد. فروید رابطه خود و نهاد را به رابطه سوارکار روی اسب تشبیه کرد.

خود به دو ارباب خدمت می کند- نهاد و واقعیت- و همواره بین درخواست های متضاد آنها میانجی گری کرده و بین آنها سازش برقرار می کند. خود هرگز از نهاد مستقل نیست و نیرو و انرژی خود را از آن می گیرد.

این خود همان ارباب منطقی شخصیت است که شما را در شغلی که شاید دوست نداشته باشید نگه می دارد. این خود است که شما را وادار می ساز با افرادی که دوست ندارید کنار بیایید. شخصیت که به وسیله نیروهای زیستی غریزی تحریک می شود و همواره سعی می کنیم آنها را هدایت کنیم، روی طناب بند بازی بین درخواست های نهاد و مطالبات واقعیت راه می رود که هر دوی آنها به گوش به زندگی مداوم نیاز دارند.

فراخود (Super ego)

نیروهای سومی هم مانند احکام و عقاید قدرتمندی که عمدتا ناهشیار هستند و درست و غلط(وجدان) را می گویند وجود دارد که ما آنها را در کودکی فرا میگیریم. فروید این نیرو را فراخود (Super Ego) نامید. این جنبه اخلاقی شخصیت در ۵ یا ۶ سالگی آموخته می شود و در آغاز از مقررات رفتاری ای که والدین ما تعیین کرده اند، تشکیل می شود. کودکان از طریق تحسین، تنبیه و سرمشق یاد می گیرند والدین آنها چه رفتارهایی را خوب یا بد می دانند. رفتارهایی که به خاطر آنها تنبیه می شوند، وجدان[۱۳] یا یک قسمت از فراخود را تشکیل می دهند.

 

قسمت دوم فراخود، خود آرمانی[۱۴] است که از رفتارهای خوب یا درستی تشکیل می شود که کودکان به خاطر آنها تحسین شده اند. یک زمانی کودکان این آموزه ها را درونی کرده و خودشان پاداش ها و تنبیه ها را اجرا می کنند. در نتیجه این درون سازی، هروقت عملی بر خلاف این اصول اخلاقی انجام دهیم (یا حتی فکر انجام دادن آن را بکنیم)، احساس گناه یا شرم می کنیم.

فراخود به عنوان داور اصول اخلاقی، درخواست خود برای کمال اخلاقی، سنگدل و حتی ظالم است. فراخود از لحاظ شدت، غیر منطقی بودن و اصرار بر اطاعت بی شباهت به نهاد نیست. هدف آن مانند کاری که خود انجام می دهد، به تعویق انداختن درخواست های لذت جویانه نهاد نیست، بلکه جلوگیری کامل از آنهاست، مخصوصا آنهایی که به میل جنسی و پرخاشگری مربوط می شوند. فراخود فقط برای کمال اخلاقی تلاش می کند. نهاد برای ارضا فشار می آورد، خود می کوشد آن را به تعویق اندازد، و فراخود از همه بالاتر، بر اخلاقیات پا فشاری می کند.

خود بیچاره از سه طرف تحت فشار است و سه خطر (نهاد، واقعیت و فراخود) آن را تهدید می کند. نتیجه گریز ناپذیر این برخورد، در صورتی که خود شدیدا تحت فشار باشد، ایجاد اضطراب است.

 

عارفه منجم/درودها

 

 

 

[۱]. Instincts

[۲]. Life instincts

[۳]. Libido

[۴]. Cathexis

[۵]. Death instincts

[۶]. Aggressive Drive

[۷]. Conscious

[۸]. Unconscious

[۹]. Preconscious

[۱۰]. Pleasure principle

[۱۱]. Primary process thinking

[۱۲]. Reality principle

[۱۳]. Conscience

[۱۴]. Ego-ideal

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی