امروز

جمعه, ۱ شهریور , ۱۳۹۸

  ساعت

۰۶:۲۵ قبل از ظهر

سایز متن   /

 

چگونه رنج بکشیم؟ وصله های ناجور هستی

 

 

از آن جایی که انسان‌ها می‌دانند از لحاظ روانی آشفته‌اند، تکنیک‌هایی برای فرار از این شرایط طراحی می‌کنند. آرمان‌هایی ابداع می‌کنند و می‌کوشند تا از مرزهای توانایی‌شان فراتر روند. مسیحیت یکی از این‌گونه آرمان‌ها در غرب بود ـ‌‌‌ و هنوز برای بسیاری هست ـ اما امروزه برای بسیاری دیگر باورپذیر نیست. اما آرمان‌های بسیار دیگری نیز داریم: آرمان‌های شخصی، اخلاقی، سیاسی، زیبایی‌شناختی و غیره. آرمان درواقع بین آن‌چه دنیا هست و آن‌چه باید باشد تمایز قائل می‌شود. و از آن جایی که ما بخشی از دنیا هستیم، همین پرسش را از خودمان می‌پرسیم: ما همین آدمی هستیم که هستیم، ولی می‌کوشیم آدمی شویم که باید باشیم (و هر کدام تصور متفاوتی از آن آدم آرمانی داریم).

 

 

ولی این یعنی ما می‌کوشیم از موقعیت آشفته‌مان فرار کنیم، از خودمان فراتر رویم. پس می‌توان گفت که این ذات آدمی است که بکوشد از موقعیتش فرار کند، آرزوی چیز دیگری را داشته باشد. البته این بدین معنی نیست که تمامی آدم‌ها همواره این‌گونه‌اند، اما می‌توان گفت که این خواسته ویژگیِ موقعیتِ بنیادین یا هستی‌شناختی ماست: ما چنین موجوداتی هستیم. ما با خودمان اختلاف و درگیری داریم، و این یکی از همان ویژگی‌هایی است که ما را از حیوانات دیگر متمایز می‌کند و باعث می‌شود گاه به آ‌ن‌ها غبطه بخوریم که در این دنیا آرام و قرار دارند. دیدگاهی که من دارم بررسی می‌کنم از قدیم به این شکل بیان شده که انسان‌ها نه دیو هستند و نه فرشته، که با خودشان در صلح به سر برند، ما انسان‌ها با خودمان مشکل داریم. ما وصلهٔ ناجور هستی و وجودیم. در این دنیا احساس آرامش نمی‌کنیم.

 

به عقیده من، به همین دلیل است که تاریخ بشر صحنه ددمنشانه و هیولاوشی از زجرهایی بوده که انسان‌ها به خودشان و همدیگر داده‌اند: ما در آشفتگی آزاردهنده‌مان خودمان را به این سو و آن سو می‌کوبیم و در این حین هم به خودمان زخم می‌زنیم و هم به آن‌ها که اطرافمان هستند. ما در تلاش برای فرار از شرایط‌مان، برای آن‌که ریسمانی محکم پیدا کنیم و به آن چنگ بزنیم، برای آن‌که ثبات لازم را بیابیم، می‌کوشیم تا بر خودمان و دیگران مسلط شویم، کنترل امور را به دست بگیریم و درنتیجه این تلاش اوضاع را همیشه بدتر می‌کنیم.

 

می‌کوشیم از موقعیت‌مان فرار کنیم

 

شاید بگویید که خب، پس مشکل حل شد. اگر این در فطرت انسان است که از شرایط خاصی که در مقام انسان دارد بگریزد، و اگر این گریز چنین رنجی به بار می‌آورد، پس روشن است که تنها کاری که باید بکنیم این است جریان را متوقف سازیم و خودمان را با تمام ابعاد انسانی‌مان بپذیریم. اما این راه‌حل جواب نمی‌دهد، چون کاملاً بدیهی است که اگر فطرت‌مان را به عنوان انسان بپذیریم بدین معنی است که بپذیریم این در فطرت ماست که از این شرایط آشفته انسانی فرار کنیم. پس از هر طرف برویم به بن بست می‌خوریم: اگر خودمان را بپذیریم، در واقع آرزوی فرار از موقعیت‌مان را پذیرفته‌ایم، و درنتیجه تلاش می‌کنیم که از این موقعیت فرار کنیم؛ اگرهم موقعیت‌مان را در مقام انسان نپذیریم، می‌کوشیم از موقعیت‌مان فرار کنیم.

 

گرایش‌های هستی‌شناختی

 

همان طور که گفتم، این گرایش‌های هستی‌شناختی به درجات مختلف در افراد متفاوت بروز می‌کنند. هیچ‌کس کاملاً عاری از آن‌ها نیست. اگر فرض کنیم کسی هست که اصلاً گرایش فرار و تسلط ندارد، درواقع فرض را بر این‌ گرفته‌ایم که این شخص اصلاً نمی‌فهمد که اوضاع باید و می‌تواند به گونه‌ای متفاوت از چیزی که اکنون هست باشد؛ و چنین آدمی اصلاً وجود ندارد.هیچ کس فکر نمی‌کند دنیا در بهترین شکل ممکن است، چون فقط آدمی که هیچ آرزویی ندارد این‌گونه فکر می‌کند و آدم بی‌آرزو آدم مرده است.

 

 

 

Christopher Hamilton is a senior lecturer in philosophy of religion at King’s College London

 Dr. Christopher Hamilton :Author

 ۲۰۱۴ – How to Deal with Adversity

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی