امروز

جمعه, ۱ آذر , ۱۳۹۸

  ساعت

۰۱:۱۳ قبل از ظهر

سایز متن   /

 

 

 

 

 

 

 

ورود به بحث‌ درباره‌ی ارتباط «روان‌شناسی» و «اخلاق» این احساس ناخوشایند را به وجود می‌آورد که به تکرار مکررات دچار شده‌ایم. با این حال، با توجه به مجادلات اخیر بین تامسین شاو و استیون پینکر و جاناتان هایت در مجله‌ی بررسی کتاب نیویورک، باید این مسئله‌ی قدیمی را در متأخرترین شکل آن بررسی کرد: اینک مسئله آن نیست که روان‌شناسی در عرصه‌ی اخلاقیات بی‌اعتبار شده است، بلکه مسئله این است که آن‌چه متخصصان روانشناسی درباره‌ی اخلاقیات می‌گویند در حوزه‌ی اخلاقیات بی‌اعتبار است.

 

 

اغلب برای دفاع از این دیدگاه، به جای استدلال، گوشه و کنایه می‌زنند. گفته می‌شود روان‌شناسیِ دانشگاهی دچار بحران شده است: روان‌شناسان در زیر پا گذاشتن حقوق بشر مشارکت داشته‌اند! روان‌شناسان داده‌ها را جعل می‌کنند! آزمون‌های روان‌شناختی تکرارپذیر نیست! بله، چنین است. برخی روان‌شناسان مشاغلی را می‌پذیرند که از نظر اخلاقی مشکوک‌اند. برخی روان‌شناسان تقلب می‌کنند. برخی آزمون‌های روان‌شناختی تکرارپذیر نیستند. تنها برخی. اما استنتاجی که از «برخی» به «همه» می‌رسد، در بهترین حالت بی‌اعتبار، و در بدترین حالت توهین‌آمیز است. روان‌شناسی خوب داریم و روان‌شناسی بد؛ درست مانند هر چیز دیگری که خوب و بد دارد، و اگر همه را با یک چوب برانیم این تمایزها از بین خواهد رفت.

 

نادیده گرفتن آثار تمام روان‌شناسان به علت این که اقلیتی کوچک از اعضای «انجمن روان‌شناسی آمریکا» (انجمنی بسیار بزرگ و شامل متخصصان رشته‌های متعدد) با برنامه‌ی شکنجه‌ی دولت بوش همکاری کرده‌اند، درست مانند این است که آثار تمام پژوهشگران نیچه را نادیده بگیریم چون برخی از نازی‌ها دوستدارِ نیچه بوده‌اند! بی‌شک، درباره‌ی این که کدام رشته‌ها و روشنفکران از سرمایه‌ی فرهنگی برخوردارند و چرا، پرسش‌های مهمی وجود دارد. اما نمی‌توان با کنایه و جدل به پاسخ‌های جدی دست یافت.

 

 

آیا برای کنار گذاشتن و بازداشتن روان‌شناسیِ علمی از مطالعه‌ی اخلاق دلایلِ جدی‌تری وجود دارد؟ جدی‌ترین اعتراض در قالب «هنجاربنیادی» مطرح شده است. از نظر فلاسفه، گزاره‌های هنجاربنیاد گزاره‌های تجویزی‌اند، یعنی «بایدها» را مطرح می‌کنند؛ برخلاف گزاره‌های توصیفی که تنها به دنبال بیان چگونگیِ جهان‌اند، گزاره‌های هنجاربنیاد به آن‌چه باید در رابطه با جهان انجام شود می‌پردازند. برخی استدلال کرده‌اند که این دو را هرگز نباید با یکدیگر تلفیق کرد. فلاسفه در ارائه‌ی تعمیم‌هایی که به شکل قانون در بیایند چندان موفق نبوده‌اند، اما قانونِ هیوم یکی از معدود مواردی است که به چنین موفقیتی دست یافته است. این قانون استنتاجِ گزاره‌های هنجاربنیاد از گزاره‌های توصیفی را ممنوع می‌کند، و شعار آن چنین است «هست بر باید دلالت ندارد.»

 

 

به باور بسیاری از فلاسفه، هیوم به نکته‌ی مهمی اشاره می‌کند. احتمالاً بین «هست» و «باید» نوعی «مانع استنتاجی» وجود دارد، به طوری که از امور توصیفی نمی‌توان به نحو منطقی استلزامِ امورِ هنجاربنیاد را استنتاج کرد. در همین حال، فلسفه‌ی اخلاق (یکی از زیرشاخه‌های فلسفه که کار اصلی آن پرداختن به مسائل هنجاربنیاد بوده است) سرشار از دعاویِ هنجاربنیاد است؛ مطالبی که در مجلات و نشریات دانشگاهی به طور پیاپی منتشر می‌شوند، از مشاهدات تجربی درباره‌ی انسان‌ها و جهان‌شان برای تقویت استدلال‌های اخلاقی یاری می‌گیرند.

 

 

از همه مهمتر آن که، فلسفه‌‌ورزی در حوزه‌ی اخلاق باید به همین نحو باشد: بهترین نظریه‌های فلسفه‌ی اخلاق و روانشناسیِ اخلاق احتمالاً آمیزه‌ای از «واقعیت» و «ارزش» اند. حضور گریزناپذیر واقعیت در نظریه‌پردازی‌های اخلاقی به این معنا نیست که هر واقعیتِ مورد علاقه‌ی فلسفه‌ی اخلاق توسط روانشناسیِ علمی کشف شده است. تنها با بررسی چیستیِ واقعیتهای علمی و فهم علت اهمیت آن‌ها در نظریه‌پردازیِ اخلاقی است که می‌توان به رابطه‌ی روانشناسی و فلسفه پی برد. لازمه‌ی این کار بحثی مشروح درباره‌ی فلسفه و روانشناسی است، تلاشی میان‌رشته‌ای که اکنون توجه‌ها را به خود جلب کرده است. هواداران این روشِ میان‌رشته‌ای تأکید دارند که روانشناسیِ علمی می‌تواند در اندیشه‌ی اخلاقی اثرگذار باشد، اما اعتقاد ندارند که روانشناسیِ علمی می‌تواند جایگزین اندیشه‌ی اخلاقی شود. آنان صرفاً بر این باورند که بررسی علمیِ روانشناسیِ انسانی باعث غنی‌تر شدن بحث درباره‌ی اخلاقیات انسانی می‌شود.

 

خودپرستی روانشناختی را در نظر بگیرید، یعنی این دیدگاه که هدف غایی تمام رفتارهای بشری نفعِ شخصی است. در مقابل، نوعدوستیِ روانشناختی بر این باور استوار است که انگیزه‌ی نهایی برخی از رفتارهای انسانی بهروزیِ دیگران است. به باور بسیاری، آرای توماس هابز در قرن هفدهم دفاعیه‌‌ای قدرتمند از خودپرستی بود و، در دو قرن بعد از آن، فلاسفه‌ی بزرگ فایده‌باور و مصلحان اجتماعی، جرمی بنتام و جان استوارت میل، عمیقاً باور داشتند که لذت‌گرایی (هِدونیسم، روایتی از خودپرستی که بنا بر آن انسان‌ها تنها دو هدف غایی دارند: تجربه‌ی لذت و اجتناب از رنج) روایتی صحیح از انگیزه‌های رفتاریِ انسان‌ها فراهم می‌آورد.

 

همچنین، فایده‌باوران معتقد بودند که باید به گونه‌ای رفتار کرد که بیشترین شادی و سعادت را برای بیشترین تعداد انسان‌ها به ارمغان آورد. به این ترتیب، نظریه‌ی هنجاربنیادِ آنان از افراد می‌خواست به گونه‌ای عمل کنند که گاهی بنا بر نظریه‌ی روانشناختیِ فایده‌باور امکانِ آن وجود نداشت (یعنی شرایطی که در آن، فرد برای فراهم آوردن بیشترین لذت برای بیشترین افراد، مجبور به تحمل رنج شود). پس راه حل چیست؟ بخشی از پاسخ جان استوارت میل آن بود که باید طی یک مهندسیِ اجتماعیِ سختگیرانه و فریبکارانه در مردم ترس از «فرمانروای عالم» را القا کنیم (هر چند خود او خداناباور بود).

 

بهترین نظریه‌های فلسفه‌ی اخلاق و روانشناسیِ اخلاق احتمالاً آمیزه‌ای از «واقعیت» و «ارزش» اند.

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی