امروز

سه شنبه, ۲۸ اسفند , ۱۳۹۷

  ساعت

۰۸:۲۷ قبل از ظهر

 

 

 

چرا از باورها و اعتقادات خود دفاع می کنیم؟

 

اغلب ما دیدگاه‌هایی درباره‌ی سیاست، وقایع روز، دین، جامعه، اخلاق، و ورزش داریم، و وقت زیادی را – چه در گفت‌وگوهای خود و چه در شبکه‌های اجتماعی – برای بیان این دیدگاه‌ها صرف می‌کنیم. ما از مواضع خود دفاع می‌کنیم و اگر کسی آن‌ها را به چالش بکشد آزرده می‌شویم. چرا چنین می‌کنیم؟

ظاهراً پاسخ این است که ما به دیدگاه‌هایی که ابراز می‌کنیم اعتقاد داریم (یعنی فکر می‌کنیم که درست و حقیقی هستند) و می‌خواهیم دیگران نیز به آن‌ها معتقد باشند، به همین دلیل که آن‌ها حقیقت دارند. ما می‌خواهیم که این حقیقت استمرار یابد. این طور به نظر می‌آید. اما آیا ما واقعاً به هرچه می‌گوییم اعتقاد داریم؟ آیا شما در وقت استدلال کردن همیشه در تلاش‌اید تا حقیقت را به اثبات برسانید، یا ممکن است انگیزه‌های دیگری نیز در کار باشد؟

این پرسش‌ها شاید عجیب و یا حتی توهین‌آمیز باشند. آیا منظور من این است که شما صادق نیستید، یا در نظرات خود ریاکاری می‌کنید؟ نه؛ دست کم منظور من این نیست که شما آگاهانه چنین هستید و چنین می‌کنید. اما ممکن است ناخودآگاه تحت تأثیر دغدغه‌هایی غیر از حقیقت قرار داشته باشید.

امروزه، اغلب روان‌شناسان اتفاق نظر دارند که فرایند‌های ذهنی سریع و ناهشیار و ناخودآگاه (که گاهی فرایندهای «سیستم » نامیده می‌شوند) نقش بزرگی در هدایت رفتار ما دارند. این فرایندها را به عنوان فرایند‌هایی فرویدی در نظر نمی‌گیرند (فرایندهایی که خاطرات و خواسته‌های سرکوب‌شده‌ را در بر داشته باشند) بلکه قضاوت‌ها، انگیزه‌ها، و احساسات معمولیِ روزانه هستند که بدون آگاهی هشیار ما عمل می‌کنند – چیزی شبیه یک خودروی خودران ذهنی.

 

 

ممکن است ما به یک مدعا تعهد شدید شخصی پیدا کنیم، حتی اگر واقعاً به آن اعتقاد نداشته باشیم.

این که چنین فرایندهایی بخش بزرگی از گفتار ما را هدایت کنند، قابل باور است. هرچه باشد، ما به ندرت هشیارانه و آگاهانه به دلایل خود برای گفتار خویش فکر می‌کنیم؛ کلمات به سادگی از دهان ما خارج می‌شوند. اما اگر انگیزه‌ی پنهانِ کلمات ما ناخودآگاه و ناهشیار باشد، پس باید نمود آن‌ها را در رفتارهای خود بیابیم، و شاید در مورد چیستیِ آن‌ها در اشتباه باشیم. البته این هم یک ایده‌ی انقلابی نیست؛ قرن‌ها است که نمایش‌نامه‌نویسان و رمان‌نویسان افرادی را تصویر کرده‌اند که درباره‌ی انگیزه‌های خود در اشتباه بوده‌اند.

به آسانی می‌توان انگیزه‌هایی را به تصور آورد که می‌توانند ما را به ابراز دیدگاهی وادار کنند، بدون آن که به آن دیدگاه واقعاً اعتقاد داشته باشیم. شاید ما آرزو داریم که این دیدگاه حقیقت داشته باشد و دفاع از آن به ما احساس اطمینان می‌دهد (به پدر و مادری فکر کنید که اصرار دارند فرزند گمشده‌شان هنوز زنده است، با این که شاهدی در تأیید این موضوع وجود ندارد).

شاید آن دیدگاه را به کسانی که تحسین می‌کنیم منتسب می‌دانیم و آن را تأیید می‌کنیم تا شبیه آنان شویم (به کسانی فکر کنید که تحت تأثیر دیدگاه‌های افراد مشهور هستند). شاید فکر می‌کنیم که این کار توجه دیگران را به ما جلب می‌کند و باعث می‌شود که جالب توجه به نظر برسیم (به نوجوانانی فکر کنید که دیدگاه‌هایی مناقشه‌انگیز اتخاذ می‌کنند).

شاید ما این دیدگاه را ابراز می‌کنیم تا همرنگ جماعت شویم و مقبولیت اجتماعی به دست آوریم (به یک دانشجوی دانشگاه فکر کنید که پیشینه‌ی محافظه‌کاری دارد). یا شاید در مورد دفاع از آن دیدگاه احساس وظیفه می‌کنیم چون به یک کیش یا ایدئولوژی تعهد داریم (گاهی این نگرش را ایمان می‌نامیم، یعنی اعتقاد به معنای دینی).

چنین انگیزه‌هایی را ممکن است عوامل دیگری نیز تقویت کنند. ما، در قالب یک جامعه، کسانی را که خویشتن را به خوبی می‌شناسند و به اصول خود پایبند بوده‌اند تحسین می‌کنیم. بنابراین، وقتی دیدگاهی را به هر دلیلی بیان کردیم، ممکن است (باز به طور ناخودآگاه) احساس کنیم که اکنون به انجام دادن آن متعهد هستیم و اصالت شخصیت ما حکم می‌کند که به آن پایبند بمانیم.

همزمان، ممکن است تعلقی عاطفی به آن دیدگاه پیدا کنیم، کمی شبیه تعلقی که به یک تیم ورزشی پیدا می‌کنیم. این دیدگاه اکنون دیدگاه ما است، دیدگاهی که از آن آشکارا حمایت کرده‌ایم و می‌خواهیم که بر رقیب‌هایش غلبه کند زیرا از آنِ ما است. به این ترتیب، ممکن است ما به یک مدعا تعهد شدید شخصی پیدا کنیم، حتی اگر واقعاً به آن اعتقاد نداشته باشیم.

منظور من این نیست که دغدغه‌ی حقیقت و شناخت هرگز راهنمای ما نیست (آن‌چه فیلسوفان دغدغه‌های معرفتی می‌نامند)، اما حدس می‌زنم که این‌گونه عوامل عاطفی و اجتماعی نقشی بسیار بزرگ‌تر از آن‌چه تصور می‌کنیم بازی می‌کنند. اگر جز این بود، چگونه می‌توانستیم توضیح دهیم که چرا مردم از دیدگاه‌های خود با چنین حدت و شدتی دفاع می‌کنند، و چرا اگر دیدگاه‌هایشان به چالش کشیده شود، احساس آزردگی به آن‌ها دست می‌دهد؟

 

 

کیت فرانکیش فیلسوف و نویسنده، و استادیار افتخاری فلسفه در دانشگاه شفلید در بریتانیا است. آن‌چه خواندید برگردان این نوشته‌ی اوست:

Keith Frankish, ‘What Do You Really Believe? Take the Truth-Demon Test,’ Aeon, 19 January 2018

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

یادداشت ها با نام نویسنده

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی