امروز

دوشنبه, ۱ مهر , ۱۳۹۸

  ساعت

۱۵:۴۱ بعد از ظهر

سایز متن   /

 

 

 

  • مرگ نوعی رهایی است که اغلب ما هنوز آماده نیستیم که آن را آرزو کنیم.

 

جان مک‌نیل میلر، الکتریک لیت، بهترین رمان‌نویس‌ها هم اندکی پس از مرگ کم‌کم بوی تعفن می‌گیرند. شاید به همین خاطر است که داستان‌های خواندنی دربارۀ رویدادهای پس از مرگ انگشت‌شمار هستند. سنت رمان‌نویسی پر است از صحنۀ بستر مرگ و مشاهدۀ سوزناک اندوه اما ادبیات داستانی جدی دربارۀ میرندگی ناگزیر در دروازۀ مرگ می‌ایستد.

ای. ام. فارستر با اشاره به این الگو در ۱۹۲۷، رمان‌نویسان را سرزنش می‌کند که برای نوشتن دربارۀ مردگان از زبان خود مردگان تردید دارند. او در رسالۀ تأثیرگزار خودجنبه‌های رمان اذعان می‌کند که «مرگ دارد از راه می‌رسد» اما نمی‌توانیم طوری دربارۀ آن بنویسیم که قانع‌کننده باشد زیرا -به قول معروف- سربریده سخن نمی‌گوید. او اینگونه نوشته‌اش را به پایان می‌برد «رویداد پایانی ما، مانند رویداد آغازی بر پایۀ گمان است. ما در میان دو تاریکی حرکت می‌کنیم».

 

استدلال فارستر به اندازۀ کافی عمیق است. البته اگر بخواهیم از فرهنگی بیمارگون و مرگ‌هراس به سوی فرهنگی متعادل‌تر حرکت کنیم، لازم است سنت فرهنگی‌مان را بازنگری کنیم، سنتی که در مقابل مرگ سکوت می‌کند. همین عقیده است که زیربنای جنبش خوش‌بین به مرگ است، گروه نامنسجمی از هنرمندان، نویسندگان، دانشگاهیان و متخصصان خاکسپاری که مشتاق گفت‌وگوی آزادتر دربارۀ مرگ هستند. گو این که کیتلین داوتی، متصدی خاکسپاری و نویسنده، در زندگینامۀ پرفروش خود دود در چشمانتان می‌رود، اینطور شرح می‌دهد: «فرهنگِ منکر مرگ مانع رسیدن به مرگ شایسته است».

 

 

کمترین اثر آن است که فرهنگ انکار مرگِ ما افرادی را می‌آفریند که برای ناگزیری مرگ آماده نیستند، فرهنگی که در آن هر فردِ در حال مرگ باری از تصمیمات تلخ درمانی، درگیری‌های حقوقی و اختلافات مالی بر دوش خانواده و دوستانش می‌گذارد که با کمی دوراندیشی می‌شد از آن‌ها اجتناب کرد. در بدترین حالت، انکار مرگ جامعه‌ای دلباختۀ جوانی و سلامتی ایجاد می‌کند که ناتوانی‌اش در مواجهۀ با مرگ سرچشمۀ احساسات توان‌کاهِ دلهره، افسردگی و ضعف در برخورد با بیماری و کهنسالی است.

 

فرهنگ انکار مرگ افرادی را پرورش می‌دهد که برای مرگ آماده نیستند؛ افرادی که دلباختگی‌شان به جوانی و سلامتی باعث می‌شود در مواجهۀ با بیماری و کهنسالی پر از دلهره، افسردگی وناامیدی شوند. اما به‌تازگی نویسندگانی خوش‌بین به مرگ تلاش می‌کنند هراسمان از مرگ را کمتر کنند. شاید اگر بخواهیم «مرگ خوب» را همچون بخشی از «زندگی خوب» جانی تازه دهیم، لازم باشد به جایگاه مرگ در داستان‌هایی که دربارۀ خود می‌گوییم بیشتر بیندیشیم.

 

اگر بخواهیم مرگ خوب را چون بخشی از زندگی خوب جانی تازه دهیم، لازم است به جایگاه مرگ در داستان‌هایی بیندیشیم که دربارۀ خود می‌گوییم. وقتی تلویحاً مرگ را پایان داستان هر فرد می‌دانیم، تنها منطق جمعی دربارۀ وصف‌ناپذیری مرگ را افزایش می‌دهیم. گویا نمی‌توان به آنچه آن سوی گور می‌گذرد اندیشید شاید چون نمی‌شود آن را تصور کرد. اما اگر حرف فارستر درست باشد، ظاهراً به بن‌بست رسیده‌ایم: با توجه به سکوت آرامگاه، داستان‌سرایان چطور می‌توانند مرگ را چیزی جز نقطۀ پایان تصویر کنند؟

 

جان مک‌نیل میلر

ترجمۀ: نجمه رمضانی

مرجع: Electric Lit

 

 

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی