امروز

سه شنبه, ۲۸ اسفند , ۱۳۹۷

  ساعت

۰۸:۳۰ قبل از ظهر

جنگ حتی کلمه هم نیست

پیش از قرن بیستم، برخی از فیلسوفانی که فردگرا نبودند و از لحاظ سیاسی لیبرال نیستند، سخنانی در ستایش جنگ گفته‌اند. در این میان نظریات هگل همچنان شهره است. البته در سخنان هگل بصیرت‌هایی یافت می‌شود اما حرف خوب را باید خوب فهمید. در غیر این صورت، چه بسا به بدترین رای بدل گردد.
در این‌جا فرض می‌کنیم که همه‌ی سخنان آن فیلسوف درباره‌ی جنگ کاملا درست است. اما چه نتیجه‌ای بر این مطلب مترتب است؟ آیا آن سخنان به این معناست که جنگ‌های کنونی نیز خوب و قابل ستایش است؟ جنگ‌های امروز دچار دگردیسی زیادی شده و ویژگی‌های وحشتناک دیگری پیدا نموده است.

چرا آن فیلسوفان جنگ را ستوده‌اند؟ خلاصه‌ی دیدگاه کسانی هم‌چون هگل این است که جنگ را باید به عنوان یک جزء در ارتباط با یک کل بررسی کرد. و این‌ که جنگ بعضی از فضایل و استعدادهای فردی، اجتماعی و سیاسی را محقق می‌کند.

اما در جنگ‌های امروزی چیزی شکوفا نمی‌شود و همه چیز ویران می‌گردد، به‌ویژه فضایل و نیکی‌ها. جنگ اخلاق و اخلاقیات را تبدیل به امری محال کرده و امکان اخلاقی‌بودن را از اساس منتفی می‌سازد.
جنگ تا پیش از قرن بیستم صورت دیگری داشت. نبرد تن به تن بخش قابل‌توجهی از آن بود. در چنین جنگ‌هایی بیش‌تر مردم عادی زندگی متعارف خود را داشتند و آسیب جدی نمی‌دیدند. در آن جنگ‌ها فرماندهان جنگ در عرصه نبرد حضور داشتند و جان آن‌ها مثل دیگران در خطر بود. اما امروزه اگر جنگی رخ دهد، کسانی که بیش‌ از همه در امنیت هستند، فرماندهان جنگند و کسانی که هیچ نسبتی با جنگ ندارند بیش‌تر در خطر هستند. رهبران جنگ در امنیت کامل به‌سر می‌برند زیرا اصلن در صحنه‌ی جنگ حضور ندارند.
شجاعت و شهامت در برابر بمب و موشک بی‌معناست. امروزه جنگ چیزی نیست جز یک مرگ دسته‌جمعی هولناک. جنگ نابودی همه استعدادهاست.
هگل اگر به مزیت جنگ می‌اندیشید، خوب می‌فهمید که چه می‌گوید و دیده بود که جنگ چیست. او جنگ را از نزدیک لمس و مصایب آن را تجربه کرده بود؛ همه‌ی زندگی‌اش در جنگ بر باد رفت.

در ژوئیه سال ۱۹۴۳ هامبورگ بمباران شد. بریتانیا به کمک آمریکا حمله‌ی هوایی بسیار عظیمی را به راه انداخت. بمب‌ها بر شهر باریدن گرفت و آتش‌سوزی حاصل از آن‌ها به طوفان عظیمی از آتش بدل شد. حرارت آن به ۸۰۰ درجه می‌رسید. کسانی‌ که نزدیک بودند زنده زنده سوختند و خاکستر شدند.

بسیاری نیز به پناه‌گاه‌ها رفته بودند تا در امان بمانند، غافل از این‌که طوفان آتش نیاز به اکسیژن فراوانی دارد و همه‌ی هوای مناطق اطراف را کاملا می‌بلعد. به همین دلیل افرادی که در پناه‌گاه‌ها بودند خفه ‌شدند و مردند. برخی قبل از خفگی پا به فرار گذاشته و به خیابان‌ها ریختند اما حرارت زیاد، آسفالت را ذوب کرده بود و هر کسی بر آن پا می‌گذاشت به دام می‌افتاد و به تدریج خاکستر می‌شد.
حرارتِ زیاد قسمت‌های نرم پهلوی شکم را آب می‌کرد و امعا و احشا افراد از آن‌جا بیرون می‌ریخت. جمجمه‌ها بر اثر حرارتِ شدید ترکیده بود و مغزشان بیرون زده و بر زمین پاشیده شده بود. چیزهایی شبیه عروسک‌های اسباب‌بازی سوخته بر زمین ریخته بود. آن‌ها کودکان بودند. چیزی که باعث می‌شد عروسک پنداشته شوند، این بود که همگی یک حالت داشتند: دست‌ها مقابل صورت خشک شده بود؛ تا آخرین لحظات با دست‌های کوچک خود از سوختن صورت خود محافظت می‌کردند.
در پایان فقط خاک و خرابه و خاکستر به‌ جای ماند.

یکی از شاهدان عینی در پایان آن روز توصیف کرده است: “هیچ صدایی از جایی و کسی به گوش نمی‌رسید. هیچ فریادی شنیده نمی‌شد. انگار جهان به پایان رسیده بود”.
آیا کسی هست که از چنین چیزی ستایش ‌کند؟!

با احترام؛ عارفه منجم

http://t.me/PsychologyToday

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

یادداشت ها با نام نویسنده

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی