امروز

جمعه, ۱ شهریور , ۱۳۹۸

  ساعت

۰۶:۲۳ قبل از ظهر

سایز متن   /

روز معلم – بهانه ای برای نوشتن

معلمی شغل نیست. عشق است. ذوق است. ایثار و فداکاریست. اگر به عنوان شغل به آن می نگری رهایش ساز و اگر عشق توست، بر تو مبارک باد.

آرزو دارم موقعیت جایگاه معلمی و استادی رو بخوبی درک کنیم و اگر توان نداریم انتخابش نکنیم. این کرسی را به عنوان شغل نگریستن به نظرم خطاست زیرا در برهه ای در زندگی با افرادی آشنا و روبرو می شویم که می تواند زندگی ساز باشد یا برعکس. می تواند باعث رشد و پویایی شخصیت هر دو طرف باشد.

تجربه خود من نشان داد که این موقعیت را بخوبی قدردان باشم، زمانی است برای دیدن خود، برای نشان دادن قسمت های پنهان وجودت. باید تجربه کرد عمیقا، در دنیای رابطه ها و پدیدارهای و اگزیستانسیال خود و دیگران. این موقعیت را برابر ببینیم و فرادست و فرودست نینگاریم که سیستم برده داری مدت هاست تاریخ انقضایش به پایان رسیده است.

با بودن در رابطه ها رشد کنیم لذت ببریم خودمان را ببینیم. دیگران آینه وجودی ماست سایه هایمان را ببینیم. پس چه خوشبختم که در زندگیم چنین موقعیتی دارم که با دانشجویان عزیزم و افراد دیگر مرتبط با این مسئولیت در رابطه ام.

امروز بهانه ای شد که بنویسم . نوشتن، سلب امنیت از خویشتن است. آن‌ که دست به قلم برده است، دیگر آن کسی نیست که پیش از آن می‌شناخته‌اند. دیگر آن کسی نیست که می‌خواسته‌اند بشناسند یا آن‌که در عکس‌ها و یادها به خاطرش می‌آورند. نوشتن، برهنه‌شدن در معرض باد است. آن‌که می‌نویسد، خانه را ترک می‌گوید.

سخنی با همکارانم از چشم انداز پدیدار شناختی

هر کجای زندگی که ایستاده باشی، و مهم نیست کجای زندگی و حتی مهم نیست در فراخنا و یا تنگنا، سایه هایی تعقیب ات می کند. سایه ها یی سنگین، سایه هایی بر دوش زندگی که خسته ات می کند. چنان که گاهی خود را در تور دردها و رنج ها  گرفتار می بینی.

اما دیر نمی پاید که خود را در امواج آرام لذت هایی شیرین، بر قایق خوشبختی نشسته به سوی افقی روشن به پیش می رانی. گاهی نسیم “معنا”، صورت زندگی ات را نوازش می کند.

زمانی دیگر خود را در کویر خشک پوچی، گمگشته ای سرگردان احساس می کنی. در اوج خوش باشی به یکباره، بی آن که علتش را بدانی و حتی بی آن که بخواهی متوقف می شوی و نگاهی به پشت سرت می اندازی و از خودت می پرسی از کجا آمده ام؟

چیستی هستی برایت مهم اما مبهم می شود، خود را غریبه ای می یابی، بیگانه ای در هستی، که نمی دانی این جا چه می کنی. و زمانی دیگر، درونی پر ز سرور، خویش را در خانه ی خود، در آن جایی که باید باشی و هستی، می یابی.

و اگر همچنان پیش بروی، نه بیگانه، که خود و هستی را یگانه می بینی. در آخرین نقطه سیر درونی ات، به این جا می رسی که در آغاز هیچ نبود، و آن هیچ، “من” بودم. در انتها نیز هیچ نیست و هنوز همان هیچ، “من”ام.

دیری نمی پاید، زندگی روزمره سقوط ات را ادامه می دهی. بتدریج و آنگاه که در افت و خیزهای دردناک، کشتی زندگی ات شکسته می شود و بر تخته پاره ای چنگ می زنی، خاطرات سال های نزیسته بر تو هجوم می آورند.

و آن سایه ها دو گونه اند: سایه ایی از جنس بودن و سایه ای از جنس زیستن

“بودن”، یعنی همین که هستی، بی هیچ قید و شرطی. “بودنِ” آدمی در پیچیده در تنهایی، درد جاودانگی، هراس از رفتن و بار سنگین هستی و معمای معنا است.

سایه ای سنگین را بر دوش می کشی. سایه ای به رنگِ “بودن”، سایه ای همراه تا پایان آخرین روز و یا شبی که آدمی را به تنهایی بیدار می کنند و می گویند وقت رفتن است.

سایه ای از جنس چگونه زیستن نیز دست دردست تو دارد. سایه ای به شکل  مرارت ها و ناملایماتی از خویش و دیگران و از داشتن و نداشتن هایت. در آن جا اگر شبیه بودیم، اما در این سایه، از هم دور می شویم، مختلف می شویم، اما هر چه هست، هنوز سایه ای سنگین را احساس می کنیم که بر دوش لحظه های زندگی مان سنگینی می کند. گاهی به اشتباه، دیگران را فارغ از آن ها می بینیم. و نمی دانیم  هر کس، افتان و خیزان، در این تاریکی بدنبال راهی برای خروج هست و نمی یابد.

در این میان، نابردباران، کسانی هستند که از دیگران می خواهند آنها را از شر سایه ها خلاص کنند. انتظار دارند بارشان را دیگران بر دوش گیرند. جراحت “بودن” شان را دیگران مداوا کنند و دیگران عصای راه رفتن شان شوند و دیگران چاره ای برای تنهایی بی درمان شان باشند. می خواهند سنگینی هستی شان را بر دوش دیگران بیندازند. و نمی دانند هر کس سایه هایش را خود بر دوش می کشد. نمی دانند آدمی در این جا چه تنهاست و نمی دانند چاره ای جز این نیست که باید بردبارانه، خویش  را بر دوش کشید. و “چون کرگدن تنها سفر کنند”.

سهم خود را از سایه ها، بر اوقات تنگ دیگران تحمیل نکنیم. اگر نه رضایتمندانه، اما صبورانه در کنار خویش باشیم و کوله بار سایه های سنگین “بودن” و “زیستن” مان را در دست ها نگه داریم و از دیگران نخواهیم ما را از خودمان نجات دهند. اگر کاری برای دیگران نمی توانیم انجام دهیم, اما می توانیم سایه ی مان را بر آنها نیفکنیم.

 

با احترام

عارفه منجم

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی